Friday, November 08, 2002

`پرنده آسماني (2)
ولي هر چند وقت يكبار آن پرنده بال سوخته نا‌گاه ا�كارش به جايي معطو� مي‌شد و تمام سعي او را بي‌ثمر مي‌گذاشت هر چند آن پرنده آسماني او را تشويق به پرواز كردن مي‌كرد ولي ا�كاري كه اطرا� او مي‌چرخيد آن را از كار خود باز مي‌داشت . هر چه پرنده آسماني به او مي‌گ�ت كه ا�كار بد را از خود دور كند و به بهترين چيزهاي دنياي اطرا�ش �كر كند اما او نمي‌توانست چون مدتها بود با اين ا�كار ناراحت كننده زندگي مي‌كرد و هر گونه كه مي‌خواست از اين ا�كار دور شود و رو به ا�كار جديدي بياورد اما نمي‌شد خيلي برايش سخت بود پرنده آسماني مي‌گ�ت خواستن هرچيز مربوط به خود انسان است و اگر بخواهد مي‌تواند از بهترين چيزهاي اطرا� خود بهترين است�اده‌ها را بكند.
صحبت‌هاي پرنده آسماني خيلي براي اون شيرين بود دوست داشت تمام روز مي‌توانست با او صحبت كند حر�هاي اون براش مثل يك آرام بخش قوي بود .
وقتي كه با ا�كارش يا با دنياي اطرا�ش نمي‌تونست كنار بياد وقتي ا�كار عجيب و غريب كه نمي‌دونست چيه و از كجا ميان ديونش مي‌كرد �قط حر�هاي اون پرنده بود كه آرامش مي‌كرد .
انگار كه بعد از مدتها دنيا بهش نگاهي كرده و همچين كسي رو توي راه سر نوشتش قرار داده اونم �رصتو غنيمت شمرده و تا جايي كه مي‌تونست از وجود اين پرنده بهشتي است�اده مي‌كرد از حر�هاش از ا�كارش از تمام دنياش .
وقتي با اون هم صحبت مي‌شد با تمام وجود احساس سبكي مي‌كرد انگار يكي توي اين دنياي به اين بزرگي پيدا شده كه به حر�هاش گوش بده ، داشت كم‌كم باورش مي‌شد كه توي اين دنيا سهمي داره و حتي وجود خارجي داره روحيش كمي بهتر شده بود ولي از يك چيزي مي‌ترسيد از آن چيزي كه هيچ وقت دوست نداشت بهش �كر كن دوست نداشت اون روز رو اصلاٌ بيبينه روز جدايي ، اصل تمام سرنوشتها رو ولي هر چند يكبار نهيبي بر دلش مي‌خورد و او را مي‌ترساند چنان كه مي‌خواست بر سر آسمان و زمين نعره‌اي بزند و تمام عقدهايش را بر سر آنها خالي كند ولي باز به بودن پرنده آسماني �كر مي‌كرد و دلش آرام مي‌شد..........

Friday, October 18, 2002

پرنده آسماني
پرنده‌اي بدون بال در جاده خاكستري بي انتهاي سرنوشت مي‌ر�ت با بالهاي سوخته از آتش زمانه بالي نداشت كه اين جاده طولاني را پرواز كند .
با پاي پياده در اين جاده طولاني و سوزان مي‌ر�ت شايد كه به انتهاي اين جاده برسه و با حسرت به پرنده‌هاي بالاي سر خود نگاه مي كنه كه چگونه با شادي پرواز مي‌كنن در اين راه پرنده‌اي از آسمون بر زمين �رود مياد و در كنار او شروع به راه ر�تن مي‌كنه كه با او همدردي كنه مدتي را با او همراه ميشه و آنقدر توي اين مدت با او ر�يق ميشه كه اون پرنده بال سوخته ماجراي زندگي خود را براي او تعري� ميكنه و اون رو محرم راز خود قرار ميده اون پرنده آسموني هم همين تور ماجراي خودشو تعري� مي‌كنه ماجراهاي زندگيشون خيلي شبيه هم ، پس درد همو بهتر مي‌�هميدن براي همين مدتي بود اون پرنده بال سوخته آرامش عجيبي بهش دست داده بود احساس راحتي خاصي مي‌كرد ديگه طولاني بودن جاده رنگ جاده و داغي جاده براش زياد اهميتي نداشت چون يكي همراش بود.
اون پرنده آسموني هم قبلاٌ بالهاش از آتش زمانه سوخته بود ولي با اعتماد به ن�سي كه داشته سعي به پرواز كرده و تونسته دوباره پرواز كنه پرنده آسموني پرنده بال سوخته رو به پرواز تشويق مي‌كرد كه اونم اعتماد به ن�س خودشو به دست بياره و شروع به پرواز كنه ....

Thursday, October 17, 2002

ديگه ستاره هاي آسمون برام نوري نداره ديگه خورشيد برام اون تشعش رو نداره بعد از چند روز آ�تابي قشنگ ديگه باز بايد منتظر روزهاي ابري و تاريكي باشم
ستاره‌اي بعد از مدتي اومد توي زندگيم راهمو روشن كرد ولي حي� كه زود داره ميره . زودتر از اون چيزي كه �كرش كنم .
كاشي ميتونستم يك جوري ازش تشكر كنم ولي نمي‌تونم چون كوچكتر از اوني هستم كه بخام زحمات اون جبران كنم
اميدوارم هر جا كه هستي
بهترين آسمون براي تو باشه
بهترين دريا ها بهترين منظره‌ها براي تو باشه
بهترين دنيا بهترين زندگي بهترين بهترينها واسه تو براي تو باشه


تقديم به N.M

Wednesday, October 16, 2002

به سراغ من اگر مي‌آييد

پشت هيچستانم

پشت هيچستان جايي است

پشت هيچستان رگ‌هاي هوا پر قاصد‌هايي است

كه خبر مي آرند ، از گل وا شده دورترين بوته خاك .

روي شن‌ها هم ، نقش‌هاي سم اسبان سواران ظري�ي است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق ر�تند .

پشت هيچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود ،

زنگ باران به صدا مي‌آيد .

آدم اينجا تنهاست

ودر اين تنهايي ، سايه ناروني تا ابديت جاري است .

به سراغ من اگر مي‌آييد ،

نرم و آهسته بياييد ، مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من.

Monday, October 14, 2002

تمام رنگها رو كنار بزن و قشنگ ترين رنگ رو كه رنگ دوستي است بياب كه كيمياست !!!!